قیصر رفت "و هنوز آب می ریزد پایین اسبها می نوشند" اما خبر همچنان باورناکردنی است.
خبر همچنان باورناکردنی است، همین چندروز پیش بود که در خانه شاعران "سهیل محمودی" میانداری می کرد و او گوشه ای نشسته بود و سیب گاز می زد.
هر وقت می دیدمش یاد آن کسانی می افتادم که در مردم اند و با مردم نیستند انگار با همه حریف حجره و گرمابه و گلستان بود اما با حریفی نمی جوشید.
در حیرتم که آن همه آرامش را از کجا آورده بود که به رغم آن همه الام خم به ابرو نمی آورد.
اما آبهای زدوده و پاک هر چند ژرف و عمیق هم باشند نمی توانند غمازی نکنند و از آنچه در دل دارند حدیثی بر لب نیاورند موج می زنند و اشکال آنچه را که فرو برده اند در چین و شکن های سلسله امواج به زنجیر می کشند اما مخفی نمی کنند. چنانکه هست نشان نمی دهند ولی نشان می دهند.
او نان به نرخ خون جگر خورد زیرا نرخ روز نمی دانست، ناچار لب ز گفتن حق بست اما زبان به ناحق نگشود. مرغ زیرک سکوت پیشه کرد و منت خدای را که طریق الآ لام پرتبعش را جانب نگرداند و به بیراهه نرفت سری بر آن تن و دامن که لحظه ای نیاسود و ذره ای نیالود. القصه "قیصر" سر قیصری و عربده جویی نداشت آرام آرام سرود و دیگر سکوت. می ماند صدایی که می ماند و مشتی پر در بیمارستان دی.
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
ای وای کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای های های صدا در گلو شکست
تا خواستم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست
خداحافظ قیصر!