تبليغاتX
یادداشت
دل درد های 1 خبرنگار

در مطلب قبلی که در مورد روز سوم بود به یک سری مطلب اشاره کردم که به مذاق بسیاری از جوانان دلسوز فرهنگ وهنر ایران زمین و علاقه مندان سینما!!!!!!!!!!!!!!!! خوش نیامد.

در این مطلب به بازی های نه جندان دلچسب پوریا پورسرخ نیز اشاره شد همانطوری که به بازی های خوب وروان حامد بهداد و باران کوثری اشاره کردم واین چیزی نیست جز نقد واقعی یعنی همانطوری که خوبی را میگویی باید بدی ها را هم بگویی این که ناراحتی ندارد.

اما چیزی که برایم جالب بود این است که تمام این سینه چاکان سینما که بعضا" جزء خانم ها و بیشتر حدس می زنم دختران دم بخت هستند به نقد من ایراد گرفته و آنرا توهین دانستند و از اینکه به عشق مسلم شان  پورسرخ گفته ام که بازی اش مانند رامبو است ( اگر بازی او را هم درست اجرا می کرد که باز جای شکرش باقی بود) مرا متهم به بی ادبی و ..... کرده اند و من تبدیل به بی ادب عوضی کثافت و..... شده­­ام و این در حالی است  که خودشان در تمام مطلب خودشان در کمال بی ادبی و در نهایت آن فقط فحاشی کرده اند.

دخترکان عزیز می دانم شما از پوریا پورسرخ برای خود یک بت ساخته اید که آرزوی وصالش را دارید.

دخترکان عزیزی که به من فحش داده اید بدانید که من نه تنها به پورسرخ اهمیتی نمی دهم بلکه به هیچ وجه بازی او را نمی پسندم و سر این ایده خود هم هستم و بدانید که همین نقد را هم چند جا چاپ کردم و اتفاقا" مورد استقبال قرار گرفته است.

شما دخترکان عزیز که از فیلم و بازیگری به جز عاشق بازیگران شدن  هیچ چیز دیگری را نمی فهمید لطفا" نوشته های مرا نقد نکنید.

به خدا که چه آده مای سالوسی از این احساسات شما سوء استفاده می کنند و چه پول ها که به جیب نمیزنند.

دخترکان عزیز این گوری که بر سر آن گریه می کنید، مرده نداره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:49  توسط مجید احمدی  | 

دهه 60 و 70 میلادی سیلوستر استالونه با دو کاراکتر راکی و رمبو به جهان سینما معرفی شد. راکی یک بوکسور بود و رمبو یک جنگجو همه فن حریف.

رمبو را همه شناخته و تب آن در تمام دنیا فراگیر شده بود. از حالت های عصبی اش گرفته تا پوشش موهایش. در دنیا همه جا پوسترهای رنگی بزرگ از رمبو ساخته شده بود و این کاراکتر در بیان تمام افراد نفوذ کرده بود هر چند که هیچکدام از آشنایان سینما و دوستداران واقعی آن ازاین شخصیت استقبال چندانی نکردند.

بیست و پنجمین جشنواره­ی فیلم فجر در تهران، قحطی فیلم است. آن هم در جشنواره ای که معرف شخصیت سینمای ماست، اسکار ماست، کن ماست و می توان گفت تمام داشتهی یک ساله سینمای ماست.

رئیسِ کیمیایی نرسیده (هرچند بعد از اکرانش معلوم شده که فیلم دندان گیری نبود) اخراجی های ده نمکی کلی سر و صدا بر پا کرده، پاداش سکوت مازیاری میری با کلی ممیزی به جشنواره رسیده و شاید تمام نگاه ها به سنتوری داریوش مهرجویی است. مهرجویی ایی که بد نمی سازد. ناگهان یک کارگردان با یک فیلم و چند چهره جوان و گیشه ایی با فیلمی در ژانر جنگ جلو می آید و سیمرغ ها را یکی پس از دیگری شکار می کند.

محمدحسین لطیفی با فیلم روز سوم

در گیر و دار جنگ و روزهای آغازین آن، سمیره که یک پایش در گچ است با برادرانش رضا و رسول در خرمشهر مانده اند. تانک ها و عراقی ها سر می رسیدند رضا (بردار بزرگتر / پوریا پورسرخ) سمیره (خواهر / باران کوثری) را در گودالی در باغچه حیاط خاک می کند و تا بازگردد و او را نجات دهد. در این میان یکی از فرماندهان عراقی که قبلاً در خرمشهر و در همان مدرسه ای که سمیره نیز معلمش بوده (مدرسه عراقی های مقیم خرمشهر) درس می داده به نام فواد (حامد بهداد) عاشق و خواستگار سمیره است. رضا و هشت نفر از دوستانش برای نجات سمیره می آیند و ...

استفاده از چند چهره جوان و کلیشه ای به هیچ عنوان بد نیست و به عنوان یکی از مؤلفه های فروش فیلم که شاهراه حیاتی زندگی سینماست ، حساب می آید و در این شکی نیست ولی با نگاهی به کلیشه های دنیا و یا همان چهره های پرفروش سینمایی و قیاس آنها با کلیشه های خودمان بهتر       می توان درک کرد که اشکال کجاست؟

در هالیوود (به عنوان بزرگترین کمپانی فیلم سازی دنیا) فروش بسیار مهم است به همین خاطر همواره چهره ها وکارگردان هایی هستند که با یک فیلم در طول سال کل حیات کمپانی را تضمین کنند. از سودربرگ گرفته تا دی کاپریو و مت دیمون ولی بحث اینجاست که همان کلیشه ها قواعد بازی را بلدند و روی آنها و یا حداقل خود آنها بر روی خود کار کرده اند.

سودر برگ در جایی گفته بود که «دوست دارم فیلم های گیشه ای و پرفروش بسازم پس یاران اوشن را ساختم». با نگاهی به سوی فیلم های 11 ، 12 و 13 یاران اوشن و بازی بزرگانی چون آل پاچینو، جرج کلونی، براد پیت، مت دیون، اندی گارسیا و... می توان اولاً به روانی بازی آنها ونیز به هزینه هایی که برای تهیه فیلم شده است، پی برد.

این در حالی است که بازیگران گیشه ای ایران مانند امین حیایی، پوریا پورسرخ و چندی دیگر ، علی رغم تمام احترامی که برای ایشان قائلیم، هیچ نکته خاصی جز تکرار مکررات برای اجرا ندارند.

به روز سوم باز می گردیم. موقعیت و هسته مرکزی فیلم روز سوم آن قدر جذاب هست که بتوان با خواندنش هیجان زده شد، ولی در هنگام دیدن فیلم مسلماً زیاد به پرده سینما خیره نمی شوید و شاید هم منتظر روش شدن چراغ های سینما به نشانه اتمام فیلم باشید.

شاید بی روح ترین صحنه ها در این فیلم، کلیشه های جاری در آن است. از گل درشت صحنه های کلیشه یعنی لحظاتی که سمیره التماس کشته شدن توسط رضا را دارد که تقریباً هیچ تماشاچی حاضر نیست باور کند رضا ماشه را می چکاند تا فرمول کهنه و پوسیده «نجات در آخرین لحظه» که در سطحی ترین و کلیشه ایی ترین شکل موجود ارائه می شود( چه در سکانس پایانی، چه در سکانس نجات دان سمیره از دست سرباز عراقی توسط فواد و چه در جاهای دیگر فیلم).

چند صباحی است که گویا فیلم نامه نویسان ایرانی که دست بر نوشتن می برند و می خواهند فیلمنامه جنگی بنگارند، سعی در بیرون آمدن از جو «حاجی و سید» هستند. این موج بعد از اخراجی ها که شاید فیلم نامه اش را خیلی ها پیش از اکران (به دلیل جو مطبوعاتی و خبری بالای این فیلم) می دانستند شروع شد. خوراندن خنده، شوخی و طنز در لابه لای جریانات جنگی سینمایی مد شده است هرچتد در بیشتر سکانس های این فیلم به جای واژه طنز می توان تکه ها و مزه پرانی ها را دید.

کش دار کردن داستان خود روایت دیگری است. داستان حول محور رضا، سمیره و فواد می چرخد. حال جای تدوین گر باشید و قیچی به دست؛ به طور حتم چندین و چندین صحنه را خواهید برید که در نهایت فیلمی 45 تا 65 دقیقه ای (حدوداً) می ماند. تا داستان به طول محور اصلی بچرخد.

و اما بازیگرهای این فیلم. در سابقه بازیگری حامد بهداد و باران کوثری چندین بازی دانه درشت         می توان یافت. خون بازی و بازی به یاد ماندنی باران کوثری در نقش یک معتاد (هرچند بسیاری آن را به کارگرکانی خوب ربط می دادند) و یا بازی خوب حامد بهداد در کافه ستاره را نباید نادیده گرفت ولی این دو به عنوان دکل های دوم و سوم فیلم هستند. قهرمان پوریا پورسرخ است.

عید دو سال پیش مصادف بود با دهه های ابتدایی محرم به همین دلیل تلویزیون در جریان پخش ویژه برنامه های عیدانه خود از طنز استفاده نکرد و به جای آن محمد حسین لطیفی سریالی پرهزینه با نام وفا ساخت که نقش اولش را پسری جوان با نام پوریا پورسرخ بازی می کرد.

کمبود برنامه های عید باعث شد که سریال وفا در کانون توجهات قرار گیرد و به طبع آن پورسرخ مطرح شود. بعد از آن عکس پورسرخ به صورت دائمی بر روی جلد مجلات زرد رفت. پورسرخ در حالتهای مختلف، گریم های متفاوت و ژستهای متنوع عکس می گرفت و به همت مجلات زرد و ارتباطاتی که با آنها داشت به سوی معروفیت پیش می رفت.

لطیفی که کارگردانی باهوش است از وی در نقشی متفاوت استفاده و به جای جوانی خوش تیپ و تند ­و­تیز او را خاکی و در هیبتی جدید به سینما معرفی کرد.

مقدمه یادداشت را که فراموش نکرده اید. کمی به رمبو و پوریا پورسرخ فیلم روز سوم نگاه کنید تا شباهت را دریابید. به اینکه بازیگران می توانند یک بازی در فیلمی دیگر را الگو قرار دهند، خرده ایی وارد نیست بلکه آنچه که تماشاچی حرفه ای را می آزارد تقلید بی معنی از شخصیتی است که عملا" در فیلم کاربرد ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:53  توسط مجید احمدی  | 

تمرین صبح برای بهتر شدن نواختن سمفونی "رسول عشق و امید" از ساعت 9 و 30 دقيقه شروع شده است.

ساعت 11 و دوازده دقیقه، تمرین برای استراحت قطع شده و لوریس چکنواریان از سن تمرین طبقه سوم تالار رودکی بیرون رفته است.

نوازنده های ارکستر سمفونیک تهران هر کدام به گوشه ای پناه بردند، چند نفر با هم حرف می زنند، حتی در آن میان یکی از خانم ها سربر صندلی نهاده و استراحت می کند.

صدای پیانو و چنگ می آید. چند نفری هم ویولون های خود را کوک می کنند. 32 نفر در سالن جمع اند.

لوریس چکنواریان 11 و 17 دقیقه وارد سالن می شود دخترک به دوستش می گوید: "چکنواریان آمد بدو پشت ساز"، بله با ورود وی به سالن همه به طرف سازهای خود می روند تا تمرین را آغاز کنند، تمرینی برای بهتر نواختن سمفونی رسول عشق و امید.

"سوئیت – سمفونی رسول عشق و امید" با نگاهی به خلقت انسان و زندگی پیامبران و امامان با همکاری استاد پیشکسوت موسیقی، لوریس چکنواریان، نگارش "سیدمهدی شجاعی" و گروه حرکات موزون "نادر رجب پور" با تلفیقی از موسیقی، حرکت، نور و تصویر 29 مرداد سال جاری به مدت 5 شب در تالار وحدت به روی صحنه می رود.

 

سالن تمرین را صدای طبل ها پر می کند. همه سر جای خود هستند. در ارکستر سمفونیک تهران همه قشر نوازنده دیده می شود از افراد مسنی که پشت ویولون و ویلونسن قرار دارند تا"صفر دوستی" که با لباس سربازی پشت فلوت نشسته و می نوازد.

 

تمرین شروع می شود مرحله نواختن شب عاشوراست و سپس شروع جنگ. صدای طبل آغاز کننده قطعه است که آنرا سنج و ویولون ها همراهی می کنند تا فلوت ها به صدا درآِيند.

 

چکنواریان در این قطعه از هنرمندان می خواهد که داستان شب عاشورا را در موسیقی بگنجانند.

 

این قطعه 8 بار تمرین می شود تا رضایت استاد جلب شود. قطعات سمفونی رسول عشق و امید، برهه هاو مقاطع زندگی پیامبران و امامان را نشان می دهد که از آن جمله می توان به تولد مسیح، تولد، مبعث و وفات پیامبر اکرم اسلام (ص)، عید غدیر خم، ازدواج و شهادت امام علی (ع)، قبل و بعد از واقعه کربلا اشاره کرد که به قول چکنواریان قطعات با دکلمه راویان که فرشتگان آنرا تشکیل می دهند در صحنه و بدون تعویض پرده انجام می شود.

 

صدای حزن آلود ویولونسل که با صدای ارف همراه شده، شنونده را از رسیدن به واقعه عاشورا خبر می کند، که ناگهان چکنواریان تمرین را قطع کرده و به جنگ امام حسین فلاش بک می دهد ،"همه چیز از نو".

 

ویولون ها شروع به نواختن می کنند تا سنج هم آنها را همراهی کند. فرود و خروج های اثر و آرامش های موسیقی، شهادت امام حسین (ع) را القا و عروج عارفانه روح وی را می رساند.

 

همه چیز خوب پیش می رود که ناگهان سنج زن گروه در اکتاو 5 اشتباه می کند تا چکنواریان به همه بگوید که باید میزان ها را در خانه تمرین کنند وگرنه در تمرین های بعدی دچار اشکال خواهیم شد.

 

دوباره همه چیز از نو اجرا شد و نوازنده ها چند صحنه به قبل برگشتند. گویی که صحبت های چکنواریان بر آنها تاثیر داشت، زیرا بدون وقفه و به صورت رضایت بخشی قطعات را اجرا کردند که همین تشویق چکنواریان را در پی داشت.

 

نوازنده ها که از تشویق چکنواریان سر ذوق آمده بودند از وی تشکر کردند که وی به شوخی گفت: "این تشویق بود یا رشوه؟"

 

ساعت 12 و 13 دقیقه نواختن آخرین قطعه تمرین شروع می شود این قطعه برخلاف قطعات قبلی دیگر که اکثر آنها آرام و آرامش بخش بود، بسیار تند و با همکاری اکثر سازها نواخته شد.

 

تمرین به پایان رسید ولی چکنواریان بلند گفت: میزان ها را بنویسید، میزان ها را بنویسید، میزان ها را بنویسید و میزان ها را بنویسید و تمرین کنید.

 

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:49  توسط مجید احمدی  |