بابک بیات هنرمند عرصه موسیقی کشورمان با مرگ دست و پنجه نرم میکند همکاران و هم قطاران این هنرمند در سکوتی عجیب به سر میبرند.
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است
ميدونم... واقعا داشتم شاخ در ميآوردم. پشت گوشي كه تعريف ميكرد هنگِ هنگ بودم.خلاصه براي دیدار از اين مهم راهي روستا شديم.تازه وقتي مخم به اوج هنگي خودش رسيد كه متوجه شدم اين پسره ۱۶ سالشم بيشتر نبوده كه دو تا عروس هم سن و سال خودشو با هم و تو يك عروسي به خونه ي بخت مي بره. تا يك زندگي تاريخي رو در كتاب تاريخ ايران ثبت كنه . هر كاري ميكردم كه با دوربينم از اين داماد و دوتا عروس كنارش عكس بگيرم مغزم فرمان نميداد... آيا مغز شما فرمان ميداد؟... هر كدام از زوجين ِ اين مرد شجاع اظهار خرسندي و علاقه مندي از اين وصلت داشتند و شا داماد هم كه خوب عامل اين دسته گل بوده خوشحال ِ خوشحال تشريف داشتن و دليل اين كارش رو هم عشق و علاقه نسبت به همسرانش ميدونست!.جالب اين جا بود كه اين جوان مرد ۱۶ ساله ابتدا با دختر عمه ازدواج ميكنه و بعد به دنبال عشق و احساس دلش ميره كه يك نفر ديگه رو هم به عنوان همسر انتخاب ميكنه در واقع اين جوان دو تا دل داشته و دنبال عشق دومش رفته و مثل يك مرد دومي رو هم اختيار كرده و به خونه ي خودش برده تا با اين دو تا كد بانو يه زندگي سراسر خوشي رو شروع كنه البته كه چشم من آب ميخوره!!!!250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
کارگردان: برايان د پالما. فيلمنامه: جاش فرايدمن بر اساس رماني از جيمز الروي. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: ويلموش زيگموند. تدوين: بيل پنکاف. طراح صحنه: دانته فره تي. بازيگران: جاش هارتنت[دوايت بليکرت]، اسکارلت جوهانسون[کي ليک]، آرون اکهارت[لي بلنچارد]، هيلاري سوانک[مدلين لينسکات]، ميا کرشنر[اليزابت شورت]، مايک استار[راس ميلارد]. ١٢١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، آمريکا. نامزد شير طلايي جشنواره ونيز.
دهه ١٩٤٠، لس آنجلس. جسد دختري به نام اليزابت شورت در حالي که از وسط به دو نيم شده، يافته مي شود. دوايت بليکرت و لي بلنچرد کارآگاهان پليس مامور تحقيق درباره اين پرونده مي شوند. دوايت در جستجوهايش به دختري جذاب و شبيه به اليزابت به نام مدلين لينسکات برخورد کرده و عاشق وي مي شود. همزمان لي که دوست دختري زيبا به نام کي دارد، کشته مي شود. دوايت که دريافته لي و بسياري ديگر از مامورين پليس فاسد هستند، تصميم دارد تا راز مرگ اليزابت را به تنهايي کشف کند. او به زودي درمي يابد که مدلين و خانواده او در ماجراي مرگ اليزابت دخيل هستند، اما رابطه پر حرارت ميان او و مدلين و از سوي ديگر عشق بر زبان نيامده اش نسبت به کي همه کارها را بيش از پيش براي دوايت سخت تر مي کند.
چرا بايد ديد؟
به جرات مي توان گفت آخرين ساخته استاد برايان دپالما که حاصل بيش از چهار دهه فيلمسازي است، يکي از بهترين فيلم هاي امسال است که هر عشق سينمايي را به وجد مي آورد. کوکب سياه که بر اساس پرونده مشهور و همچنان گشوده مرگ اليزابت شورت در سال ١٩٤٧ و کتاب جيمز الروي به همين نام- منتشر شده در ١٩٨٦- ساخته شده، به يکي از سياه ترين و بدنام ترين حوادث قرن بيستم آمريکا مي پردازد. اين واقعه که تا به امروز يک نسخه سينمايي ديگر[اعتراف هاي حقيقي، ١٩٨١، اولو گروسبارد] يک فيلم مستند[دختري از مدفورد، کايل جي وود] و يک فيلم تلويزيوني[کيست اين کوکب سياه؟، ١٩٥٧، رابرت لينسکي]ساخته شده، در دستان سازنده راه کارليتو تبديل به فيلمي نمونه اي در ژانر نوآر شده است. جيمز الروي که بر اساس داستان هاي او تا امروز فيلم هاي پليسي/جنايي معروفي چون محرمانه:لس آنجلس ساخته شده، بر خلاف پيشگامان و استادان خود قهرمانش را نه از ميان کارآگاهان خصوصي، بلکه از ميان مامورين پليس انتخاب کرده و از اين رهگذر نگاهي از درون به فساد در تشکيلات پليس مي اندازد.
کوکب سياه که با سرمايه ٥٠ ميليون دلار تهيه شده، از نظر طراحي صحنه، لباس و موسيقي در نوع خود کم نظير است و حال و هواي دهه ١٩٤٠ آمريکا را به خوبي زنده مي کند. اما انتخاب جاش هارتنت و بازي کم جان او از تاثير روايت و کوشش هاي ديگر عوامل به شدت کاسته و تنها زيبايي نفس گير خانم جوهانسون است که در کنار بازي سوانک به نقش يک زن مرگبار[که جايگزين اوا گرين و فيروزا بالک شد]، فيلم را سر پا نگاه مي دارد. تماشاگر با ديدن هارتنت يقيناً بر نبود هنرپيشگاني چون بوگارت يا رالف ميکر افسوس خواهد خورد. اما اين انتخاب غلط نمي تواند دستاورد دپالما را کلاً زير سوال ببرد، حتي اگر در گيشه موفقيت مالي زيادي به چنگ نياورده باشد. البته اين پروژه در دستان ديويد فينچر-که به شدت علاقمند ساختن فيلمي سه ساعته و سياه و سفيد بر اساس اين ماجرا بود - فيلم مدرن تر و پر تحرک تري از کار در مي آمد. کوکب سياه يک محله چيني هاي ديگر نيست، اما يک فيلم حرفه اي به معناي کاملاً کلمه است که ديدن آن به دوستداران فيلم هاي جنايي/پليسي و فيلم هاي دپالما توصيه مي شود.
ژانر: جنايي، درام، راز آميز، تريلر.
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود. با عشق ، مامان