تبليغاتX
یادداشت
دل درد های 1 خبرنگار
در حالی که بیات در بیمارستان ایرانمهربابک بیات هنرمند عرصه موسیقی کشورمان با مرگ دست و پنجه نرم میکند همکاران و هم قطاران این هنرمند در سکوتی عجیب به سر میبرند.
بابک بیات، آهنگساز مطرح موسیقی فیلم و موسیقی پاپ ایران، هفته‌هاست که به علت نارسایی شدید کبد در بیمارستان ایرانمهر در تهران بستری است.
وی بدلیل عارضه ناشی ازنارسایی کبدهم اکنون دروضعیت نگران کننده ای بسرمیبرد و وعده های داده شده برای عزیمت به کانادا راه به جایی نبرده است اگرچه گفته میشود عدم عزیمت وی به کانادا بدلیل وخامت حال این هنرمند بوده و مسافت طولانی این سفر میتواند در تشدید وخامت حال وی تاثیرگذار باشد.
بیات درحالی هنوز در ایران بسر میبرد که تنها بیمارستان ایران که درآن عمل پیوند کبد صورت میگیرد بیمارستان نمازی شیرازاست .
اما شرایط خونی و جسمی بابک بیات از دیگر عواملی است که عمل پیوندرابادشواری بیشتری روبرومیسازدبطوریکه گفته میشود با توجه به گروه خونی وی ، باید حتما شخص اهداکننده علاوه بر هم‌گروه بودن به لحاظ خونی، نسبت به او بیست و پنج کیلو اضافه وزن داشته باشد.
علاوه براین اهداکننده بایدحتما دچار مرگ مغزی شده باشد و خانواده متوفی بارضایت نسبت به اهداعضواقدام نموده باشند.
همه این مسایل دست به دست هم داده تا عمل برروی این هنرمندباتعویق صورت پذیرداما این نکته قابل توجه وتامل است که وی بدلیل شرایط خاص ازاحتمال بروزشرایط آنی مصون نبوده هرلحظه که میگذرداحتمال خطربرای وی وجوددارد.
اما دراینجا سکوت عجیب هنرمندان دیگرنسبت به این مسئله بیش ازهرچیزدیگر قابل تامل وتاسف است بطوریکه برای هرواقعه ای درگوشه گوشه جهان هنرمندان کشورمان به اجرای مراسماتی ازقبیل گلریزان و...اقدام میکنندولی دست وپنجه نرم کردن هنرمندی دیگررابامرگ به تماشانشسته اند.
حال وشرایط بیماری بابک بیات نیازمندپولی است تاتمام موانعی که اعلام شده رامرتفع سازدبطوریکه اگرمانع مادی برسرراه نباشدمیتوان به راحتی اقدام به خریدکبدازفردی نمودن که درهرنقطه ازجهان نزدیکترین شرایط رابه عمل موفیت آمیزفراهم میسازد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:4  توسط مجید احمدی  | 

تعداد فيلم ها و عکس‌هاي منتشره از افراد مشهور اعم از چهره هاي هنري و ورزشي بسيار کمتر از فيلم‌هاي در دسترس است و برخي از اين فيلم‌ها به واسطه حق‌السکوت‌هاي سنگين و باج دهي قربانيان از تکثير بازمانده اند.
اين خبر را هفته پيش يکي از نمايندگان مجلس اعلام داشت و نيروي انتظامي نيز آن را تکذيب نکرد.
در پي انتشار اين خبر، هفته نامه دولتي "همشهري جوان" صبح شنبه با تيتر نخست "قرباني بعدي کيست؟" منتشر شد و جامعه هنري و ورزشي نيز در گفت و گو با رسانه ها نسبت به عدم برخورد جدي مسئولان قضايي با متجاوزان به حريم خصوصي افراد ابراز نگراني کردند.
شنيده ها حاکي از آن است که برخي چهره ها براي پيشگيري از فجايع مشابه، از مسئولان قضايي کشور براي جلوگيري از تکثير و توزيع فيلم هاي خصوصي خود که به دست افراد سودجو و باج گير افتاده است، تقاضاي مساعدت کرده اند.
اين چهره ها ضمن انتظار رفتاري سنجيده از مسئولان قضايي، خواستار برخورد آنان با تهديدکنندگان به پخش فيلم هاي خصوصي خود شده اند.
توزيع فيلم ها و عکس هاي خصوصي هنرپيشگان و ورزشکاران مشهور تا به حال محدود به ميهماني ها و آلبوم هاي خانوادگي آنان بود، از جمله فیلم مراسم عروسی برادر محمود شهریاری، مراسم عروسی علی دایی، میهمانی زنانه فرزانه کابلی با حضور کمند امیرسلیمانی و چند بازیگر دیگر، میهمانی بازیکنان استقلال، عکس های میهمانی های بازیگران سینما و تلویزیون، عکس های خانوادگی هدیه تهرانی و ...
اما با توزيع و تکثير فيلم خصوصي عبدالرضا هلالی و فيلم منتسب به زهرا امیرابراهیمی، تجاوز به حريم خصوصي افراد ابعاد تازه ی تلخ تري يافت.
در همين حال چندي پيش دو دختر دبيرستاني که به شماره تلفن ورزشکاری دست يافته بودند، با مزاحمت های مکرر خود، تا جایی متعرض حریم خصوصی این ورزشکار شدند که وی را در مرز جدايي از همسرش قرار دادند.
نه تنها افراد مشهور بلکه اماکن ويژه بانوان از جمله خوابگاه هاي دانشجويي، باشگاه هاي ورزشي، استخرها، سوناها و اتاق هاي پرو نيز متاسفانه در سال هاي اخير از تهيه پنهاني تصوير و تکثير و توزيع تصاوير تهيه شده مصون نبوده اند.
دامنه تجاوز به حريم خصوصي افراد به تکثير و توزيع فيلم هاي عروسي و ميهماني هاي خانوادگي هم کشيده شده و بسياري از افراد عادي جامعه را نيز به وحشت انداخته است.
دام گشايي و اخاذي بابت توزيع تصاوير خصوصي از ميان مردان نيز قربانياني گرفته است. از جمله مردان متمولي که در دام باج خواهي زنان خياباني افتاده اند و همچنين خبري که چندي پيش منتشر شد که مبني بر تهيه تصاويري از مردي با توسل به زور بود و در ادامه اين مرد با تهديد به توزيع تصاوير مورد باج خواهي قرار گرفته بود.
گفتنی است بر اساس شنیده های پیشین، سوء استفاده از فقر، ضعف فرهنگي و عدم پايبندي افراد به اصول اخلاقي، برخي خانواده ها را به نوعي ديگر به دام سودجويان انداخته بود. تا جايي که شبکه هاي توزيع با پرداخت مبالغي معادل مبلغ خريد و فروش "کليه" به برخي افراد، موفق به تهيه و تکثير فيلم هايي از روابط خصوصي آن ها شده بودند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:1  توسط مجید احمدی  | 

 

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 8:47  توسط مجید احمدی  | 

نباور کنید عکس بدون دست کاریست                          ميدونم... واقعا داشتم شاخ در ميآوردم. پشت گوشي كه تعريف ميكرد هنگِ هنگ بودم.خلاصه براي دیدار از اين مهم راهي روستا شديم.تازه وقتي مخم به اوج هنگي خودش رسيد كه متوجه شدم اين پسره ۱۶ سالشم بيشتر نبوده كه دو تا عروس هم سن و سال خودشو با هم و تو يك عروسي به خونه ي بخت مي بره. تا يك زندگي تاريخي رو در كتاب تاريخ ايران ثبت كنه . هر كاري ميكردم كه با دوربينم از اين داماد و دوتا عروس كنارش عكس بگيرم مغزم فرمان نميداد... آيا مغز شما فرمان ميداد؟... هر كدام از زوجين ِ اين مرد شجاع  اظهار خرسندي و علاقه مندي از اين وصلت داشتند و شا داماد هم كه خوب عامل اين دسته گل بوده خوشحال ِ خوشحال تشريف داشتن و دليل اين كارش رو هم عشق و علاقه نسبت به همسرانش ميدونست!.جالب اين جا بود كه اين جوان مرد ۱۶ ساله ابتدا با دختر عمه ازدواج ميكنه و بعد به دنبال عشق و احساس دلش ميره كه يك نفر ديگه رو هم به عنوان همسر انتخاب ميكنه در واقع اين جوان دو تا دل داشته و دنبال عشق دومش رفته و مثل يك مرد دومي رو هم اختيار كرده و به خونه ي خودش برده تا با اين دو تا كد بانو يه زندگي سراسر خوشي رو شروع كنه البته كه چشم من آب ميخوره!!!!

ضميمه: البته كه شونه ي خودمو به شونش زدم...
ضميمه۲: قابل توجه بعضي ها كه گفته بودن مگه آدم ميتونه چند تا دل داشته باشه؟ خوب نمونش....!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 11:46  توسط مجید احمدی  | 

250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 15:36  توسط مجید احمدی  | 

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:44  توسط مجید احمدی  | 

                                                         کارگردان: برايان د پالما. فيلمنامه: جاش فرايدمن بر اساس رماني از جيمز الروي. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: ويلموش زيگموند. تدوين: بيل پنکاف. طراح صحنه: دانته فره تي. بازيگران: جاش هارتنت[دوايت بليکرت]، اسکارلت جوهانسون[کي ليک]، آرون اکهارت[لي بلنچارد]، هيلاري سوانک[مدلين لينسکات]، ميا کرشنر[اليزابت شورت]، مايک استار[راس ميلارد]. ١٢١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، آمريکا. نامزد شير طلايي جشنواره ونيز.
دهه ١٩٤٠، لس آنجلس. جسد دختري به نام اليزابت شورت در حالي که از وسط به دو نيم شده، يافته مي شود. دوايت بليکرت و لي بلنچرد کارآگاهان پليس مامور تحقيق درباره اين پرونده مي شوند. دوايت در جستجوهايش به دختري جذاب و شبيه به اليزابت به نام مدلين لينسکات برخورد کرده و عاشق وي مي شود. همزمان لي که دوست دختري زيبا به نام کي دارد، کشته مي شود. دوايت که دريافته لي و بسياري ديگر از مامورين پليس فاسد هستند، تصميم دارد تا راز مرگ اليزابت را به تنهايي کشف کند. او به زودي درمي يابد که مدلين و خانواده او در ماجراي مرگ اليزابت دخيل هستند، اما رابطه پر حرارت ميان او و مدلين و از سوي ديگر عشق بر زبان نيامده اش نسبت به کي همه کارها را بيش از پيش براي دوايت سخت تر مي کند.

چرا بايد ديد؟
به جرات مي توان گفت آخرين ساخته استاد برايان دپالما که حاصل بيش از چهار دهه فيلمسازي است، يکي از بهترين فيلم هاي امسال است که هر عشق سينمايي را به وجد مي آورد. کوکب سياه که بر اساس پرونده مشهور و همچنان گشوده مرگ اليزابت شورت در سال ١٩٤٧ و کتاب جيمز الروي به همين نام- منتشر شده در ١٩٨٦- ساخته شده، به يکي از سياه ترين و بدنام ترين حوادث قرن بيستم آمريکا مي پردازد. اين واقعه که تا به امروز يک نسخه سينمايي ديگر[اعتراف هاي حقيقي، ١٩٨١، اولو گروسبارد] يک فيلم مستند[دختري از مدفورد، کايل جي وود] و يک فيلم تلويزيوني[کيست اين کوکب سياه؟، ١٩٥٧، رابرت لينسکي]ساخته شده، در دستان سازنده راه کارليتو تبديل به فيلمي نمونه اي در ژانر نوآر شده است. جيمز الروي که بر اساس داستان هاي او تا امروز فيلم هاي پليسي/جنايي معروفي چون محرمانه:لس آنجلس ساخته شده، بر خلاف پيشگامان و استادان خود قهرمانش را نه از ميان کارآگاهان خصوصي، بلکه از ميان مامورين پليس انتخاب کرده و از اين رهگذر نگاهي از درون به فساد در تشکيلات پليس مي اندازد.
کوکب سياه که با سرمايه ٥٠ ميليون دلار تهيه شده، از نظر طراحي صحنه، لباس و موسيقي در نوع خود کم نظير است و حال و هواي دهه ١٩٤٠ آمريکا را به خوبي زنده مي کند. اما انتخاب جاش هارتنت و بازي کم جان او از تاثير روايت و کوشش هاي ديگر عوامل به شدت کاسته و تنها زيبايي نفس گير خانم جوهانسون است که در کنار بازي سوانک به نقش يک زن مرگبار[که جايگزين اوا گرين و فيروزا بالک شد]، فيلم را سر پا نگاه مي دارد. تماشاگر با ديدن هارتنت يقيناً بر نبود هنرپيشگاني چون بوگارت يا رالف ميکر افسوس خواهد خورد. اما اين انتخاب غلط نمي تواند دستاورد دپالما را کلاً زير سوال ببرد، حتي اگر در گيشه موفقيت مالي زيادي به چنگ نياورده باشد. البته اين پروژه در دستان ديويد فينچر-که به شدت علاقمند ساختن فيلمي سه ساعته و سياه و سفيد بر اساس اين ماجرا بود - فيلم مدرن تر و پر تحرک تري از کار در مي آمد. کوکب سياه يک محله چيني هاي ديگر نيست، اما يک فيلم حرفه اي به معناي کاملاً کلمه است که ديدن آن به دوستداران فيلم هاي جنايي/پليسي و فيلم هاي دپالما توصيه مي شود.
ژانر: جنايي، درام، راز آميز، تريلر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:26  توسط مجید احمدی  | 

(با توجه به اینکه خیلی از دوستانم مطلب طنز خاسته بودن پس من هم این را تراوش کردم)                  توي آمريكا، با هم مسابقه و آمار ميدن !

توي فرانسه، همه همزمان شروع به حرف زدن مي‌كنن!

توي ايتاليا، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث مي‌كنن!

توي آلمان، درباره سياستهاي دولت حرف مي‌زنن!

توي پاكستان، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن!

توي عراق، براي حمله به سربازهاي آمريكايي نقشه مي‌كشن!

توي افغانستان، اگه پول نداشته باشن كار مي‌كنن و اگه پول داشته باشن مي‌خوابن!

توي آذربايجان، يه بطري آب پرتقال مي‌خرن و با هم مي‌خورن!

توي مصر، ميرن يه جا مي‌شينن قليون مي‌كشن!

توي امارات متحده عربي، ۴ نفرشون دست مي‌زنن و يه نفرشون مي‌رقصه!

توي روسيه، از همديگه رشوه مي‌گيرن!

توي ژاپن، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن!

توي هند، يا با همديگه مي‌رقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا مي‌كنن!

توي كوبا، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف مي‌كنن!

توي سوريه، از ترس بلافاصله از همديگه جدا ميشن!

توي كره جنوبي، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالاي ژاپني رو كپي مي‌كنن!

توي مكزيك، دو نفرشون دوئل مي‌كنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار مي‌زنن!

توي ايران، يا پشت سر بقيه غيبت مي‌كنن يا روزنامه راه ميندازن يا يه جلسه سخنراني ترتيب ميدن يا به يه جلسه سخنراني حمله مي‌كنن يا از حرف زدن و سوتي‌هاي همديگه ايراد مي‌گيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش مي‌كنن يا الكي مي‌خندن يا يه پيتزا فروشي باز مي‌كنن يا بدون هيچ صحبتي مي‌ايستن و چشم و سرشون رو مي‌چرخونن و مردم رو مي‌چرن يا يه شركت كامپيوتر و اينترنت راه ميندازن يا ميرن يه چت روم توي ياهو مسنجر مي‌سازن يا يه وبلاگ دسته‌جمعي مي‌سازن يا گروه اينترنتي راه ميندازن و یل در نهایت یکیشون کاندیدای رییس جمهوری میشه و۴ نفر بقیه بیهش رای میدن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:20  توسط مجید احمدی  | 

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يک هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود‎. با عشق ، مامان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:12  توسط مجید احمدی  | 

می خوام باز بنویسم باز دوباره قلم دستم بگیرم بنویسم.من باز برگشتم،گذشته رو کنار می زارم و در حالی که زندگی می کنم می اندیشم و به آرزوهای آینده ، خدا داند شاید این آرزوها همین حال باشه.
زندگی شیرین هست ، زندگی نفس هست ، زندگی همیشه تازگی داره ، زندگی فرازنشیب داره ، زندگی سختی و دشواری داره ، زندگی همین خون تو رگهامون هست که اگه نباشه دیگه نیستیم و برا همیشه چشم از این آرزوها می بندیم. می شه زندگی کردن رو در عرض 2دقیقه تموم کرد به همین راهتی و آسونی .........
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:58  توسط مجید احمدی  | 

مطالب قدیمی‌تر